این روزا همزمان دلتنگی و دلنگرانی و ترس و ناامیدی و خشم و خستگی و ضعف رو تو وجودم حس میکنم. و انقدر شدت این حس ها زیاده که قدرت فکر کردن به هر چیزی از جمله دلیل به جود اومدن این احساست رو از دست دادم . ساعت ها و دقیقه ها از دستم فرار میکنند و من فقط هر لحظه بی مصرف تر و به دردنخورتر از لحظه پیش تو جام دراز کشیدم ، بدون اینکه حتی قادر باشم پنج دقیقه پشت سر هم همونجا بشینم. به نظرتون این روزا جزو عمرم حساب میشه؟؟؟
پی نوشت: هرچی میخونم نمیتونم ذهنم رو خیلی متمرکز کنم و متوجه بشم که جمله های بالا مفهومه یا نه. اگر جمله بندی مشکل داره ایراد از فرستنده ست.
برچسب:
نویسنده: میلاد اکبری