دم صبح خوابت رو دیدم. قدت بلندتر از همیشه بود. اندام به شدت تکیده و نحیفت رو بغل کردم و به خودم فشار دادم. دندونات سیاه و کثیف بود. جوری حرف میزدی انگار صد ساله معتادی. زندگیت آشفته و بهم ریخته بود. بهت گفتم چرا اینطوری شدی. گفتی شاید حامله ام و خندیدی.
انشاله که از غصه آبستنی.
برچسب:
نویسنده: میلاد اکبری