گنداب - تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 21:32
میدونی چرا به اون رفیق رفقای جدیدت که دورت رو گرفته بودن و همه هم زنای شوهردار بودن نسبت هرزه بودن میدادی؟ چون تو خودت یه هرزه کوچولوی کثیف بودی. بالاخره از قدیم کفتن آب آبو پیدا میکنه، گنداب گودال رو. Adblock test (Why?)
تف… - تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 21:32
لعنت به روح مادرت که تو رو پس انداخت.
ازت متنفرم لجن - تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 21:32
دم صبح خوابت رو دیدم. قدت بلندتر از همیشه بود. اندام به شدت تکیده و نحیفت رو بغل کردم و به خودم فشار دادم. دندونات سیاه و کثیف بود. جوری حرف میزدی انگار صد ساله معتادی. زندگیت آشفته و بهم ریخته بود. بهت گفتم چرا اینطوری شدی. گفتی شاید حامله ام و خندیدی.u200fانشاله که از غصه آبستنی. Adblock test (Why...
در همه آفاق به دلتنگي من نيست... - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:09
ساعت ٣:٤٣ بامداد يكشنبه ست و من هنوز بيدارم و دارم از شدت دلتنگي براي پسرا خفه ميشم. نه اينكه فكر كنيد طفليا هر شب ابن موقع بيدارن ، نه! اما همين كه معلوم نيست كي دوباره ببينمشون داره منو ميكشه. خدايا به نظرت بس نيست؟
هذیان - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:09
* امروز حال عمومیم از همیشه بدتره. * سالها با یکی دوستی و چقدر کم ممکنه بشناسیش.* بدترین نوع سوختگی مربوط میشه به سوختگی ناشی ازتهمت. *درد رو باید فقط برای خودت نگه داری . وقتی به کسی میگی دردت چند برابر میشه. * امروز صبح که بیدار شدم بلافاصله پسرا رو با واتز آپ گرفتم. هیچکدوم حاضر نشدن تو دوربین نگ...
آخه خیلی ماکارونی دوست دارن - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:09
هر روز این موقع داشتم تدارک شام شبشون رو میدیدم. کاش بودن براشون ماکارونی درست میکردم. دلم برای دست کشیدن بین موهای فرفری و قشنگشون ضعف میره. کاش فرصت بشه بازم ببینمشون. پی نوشت: صدای نفس کشیدنم گوشم رو اذیت میکنه. یه چیزی از تو هُرهُر ميكنه.
نمیشه یه طوری بشه من بتونم یه دل سیر بغلشون کنم؟ - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:09
ساعت ۷ دقیقه بامداد روز سه شنبه ست. تازه دو روز و هفت دقیقه گذشته. اما انگار یه عمره.
مگه قبلنا هر نفس ممد حیات نبود؟ - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:09
انگار از ته گوشم زخمه تا ته گلو و انتهای ریه. با هر نفسی که میکشم مثل اینه که کبریت روشن میکشن روی زخم.
معجون - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:09
این روزا همزمان دلتنگی و دلنگرانی و ترس و ناامیدی و خشم و خستگی و ضعف رو تو وجودم حس میکنم. و انقدر شدت این حس ها زیاده که قدرت فکر کردن به هر چیزی از جمله دلیل به جود اومدن این احساست رو از دست دادم . ساعت ها و دقیقه ها از دستم فرار میکنند و من فقط
شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد ... - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:09
تازگیا شبا انقدر بلند شدن یا از اول اینطوری بودن؟
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود! - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:09
عفونت ریه به لطف داروهای رنگارنگ تموم شد و رفت پی کارش. پسرا بعد از حدود یک ماه برگشتن خونه، شیرین تر از قبل !
تلخ تر از زهر - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:09
* کاش فقط برای چند روز اوضاع آروم بمونه. هنوز درد قبلی سرجاشه که با یه درد جدید سورپرایز میشی. * احساس می کنم وسط یه جنگل زندگی میکنم که با جادوی سیاه طلسم شده . آدماش هم تبدیل شدن به سیاه ترین و کثیفترین هیولاهایی که دنیا به خودش دیده.
سی سال حماقت (قسمت اول) - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:09
چند وقتی است دو دلم برای نوشتن. بهتر است بگویم هنوز از بهت درنیامده ام. اما نوشتن برای من حکم مداوا دارد . مداوا که می گویم نه اینکه زخم را تمام و کمال ببندد و هیچ ردی هم روی پوست نماند .نه ! فقط کمی آرامتر می شوم. کمی بیشتر تاب میاورم. بیشتر تحمل می کنم این جنس درد را . وگرنه جنس درد از آن جنسی است...
مثل من که "آبی" شده ام . - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:15
مثل من که "آبی" شده ام . همیشه نباید مناسبتی باشد ، یا به خاطر دل عزیزی باشد که کاری کنی . گاهی هم باید خودت را دریابی . فقط خودت را . بعد هی دور از چشم بقیه بروی بایستی جلوی آینه و به جای اینکه غصه ات بشود ، کیف کنی . گاهی لازم است خودت را دریابی و آنچه ، بد یا خوب ، دلت خواسته را برای فردا نگذاری ...
عجیبه ! نه؟ - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:15
فکر درد از خود درد ، تحملش سخت تره!
این طبیعت وحشی ... - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:15
یکی از کابوسای زندگیم موندن زیر آوار زلزله است و هر بار که یه جایی اتفاق می افته انگار خودم اون لحظات وحشت و درد و خفقان رو احساس می کنم . حس اندوه عمیقی دارم که قابل وصف نیست و بدتر اینکه هیچ کمکی از دستم برنمیاد . حتی گروه خونی O منفی هم ندارم. برچسبها: زلزله, آوار, کرمانشاه, تسلیت, اندوه
خواب مرگ - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:15
تجربه بیهوشی تجربه عجیبیه. اصلا شبیه خواب نیست .بدترین قسمتش اینه تو اون وضعیت هر کاری با جسمت می تونن بکنن بدون اینکه تو حتی بفهمی ، چه برسه به اینکه بخوای از خودتت دفاع کنی . بیهوشی احتمالا باید خیلی شبیه مرگ باشه! + نوشته شده در یکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۶ساعت 9:1 توسط مرجان |
چی میشه یعنی؟؟؟؟ - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:15
چند ساعت آخری که منتظر جواب پاتوبیولوژی هستی مطمئنا سخت تر از اون لحظه ایه که با جواب مواجه میشی. جواب رو که بگیری تکلیفت یکسره میشه . یا کلا خیالت راحت میشه که از اول هم مشکلی نبوده یا ... یا بازم خیالت راحت میشه چون دیگه کار زیادی از دستت یرنمیاد . + نوشته شده در چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۹۶ساعت 8:52 توسط ...
اگر از حال من پرسیده باشید! - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:15
این دیگه فراز و نشیب زندگی نیست ، این خود خود سقوط آزاده!
عاقبت خاک گل کوزه گران خواهم شد - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 17:36
مرگ به آدم نزدیکه ... نه اینکه چون شنیدم دارم تکرارش می کنم ،نه ... خودم حسش کردم که می گم نزدیکه. مهم نیست به این چند خطی که میگم عمل بشه یا نه. مهم اینه که من حرفم رو بزنم . فقط به خاطر دل خودم. * نمی خوام کسی برای عبرت گرفتن و یاد آخر ع