خرید بک لینک

میدونی چرا به اون رفیق رفقای جدیدت که دورت رو گرفته بودن و همه هم زنای شوهردار بودن نسبت هرزه بودن میدادی؟ چون تو خودت یه هرزه کوچولوی کثیف بودی. بالاخره از قدیم کفتن آب آبو پیدا میکنه، گنداب گودال رو.

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 21:32

لعنت به روح مادرت که تو رو پس انداخت.

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 21:32

دم صبح خوابت رو دیدم. قدت بلندتر از همیشه بود. اندام به شدت تکیده و نحیفت رو بغل کردم و به خودم فشار دادم. دندونات سیاه و کثیف بود. جوری حرف میزدی انگار صد ساله معتادی. زندگیت آشفته و بهم ریخته بود. بهت گفتم چرا اینطوری شدی. گفتی شاید حامله ام و خندیدی.
انشاله که از غصه آبستنی.

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 21:32

ساعت ٣:٤٣ بامداد يكشنبه ست و من هنوز بيدارم و دارم از شدت دلتنگي براي پسرا خفه ميشم. نه اينكه فكر كنيد طفليا هر شب ابن موقع بيدارن ، نه! اما همين كه معلوم نيست كي دوباره ببينمشون داره منو ميكشه. خدايا به نظرت بس نيست؟

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:09

* امروز حال عمومیم از همیشه بدتره.
* سالها با یکی دوستی و چقدر کم ممکنه بشناسیش.
* بدترین نوع سوختگی مربوط میشه به سوختگی ناشی ازتهمت.

*درد رو باید فقط برای خودت نگه داری . وقتی به کسی میگی دردت چند برابر میشه.

* امروز صبح که بیدار شدم بلافاصله پسرا رو با واتز آپ گرفتم. هیچکدوم حاضر نشدن تو دوربین نگاه کنن. میترسن از این هیبتی که پیدا کردم.

* خسته و ناامیدم. ناامیدتر از همیشه.

* نمیدونستم به چشم بقیه انقدر هنرپیشه ام. همیشه از هنرپیشگی بدم میومد.

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:09

هر روز این موقع داشتم تدارک شام شبشون رو میدیدم. کاش بودن براشون ماکارونی درست میکردم.

دلم برای دست کشیدن بین موهای فرفری و قشنگشون ضعف میره. کاش فرصت بشه بازم ببینمشون.

پی نوشت: صدای نفس کشیدنم گوشم رو اذیت میکنه. یه چیزی از تو هُرهُر ميكنه.

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:09

ساعت ۷ دقیقه بامداد روز سه شنبه ست. تازه دو روز و هفت دقیقه گذشته. اما انگار یه عمره.

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:09

انگار از ته گوشم زخمه تا ته گلو و انتهای ریه. با هر نفسی که میکشم مثل اینه که کبریت روشن میکشن روی زخم.

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:09

این روزا همزمان دلتنگی و دلنگرانی و ترس و ناامیدی و خشم و خستگی و ضعف رو تو وجودم حس میکنم. و انقدر شدت این حس ها زیاده که قدرت فکر کردن به هر چیزی از جمله دلیل به جود اومدن این احساست رو از دست دادم . ساعت ها و دقیقه ها از دستم فرار میکنند و من فقط ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:09

تازگیا شبا انقدر بلند شدن یا از اول اینطوری بودن؟

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:09

عفونت ریه به لطف داروهای رنگارنگ تموم شد و رفت پی کارش. پسرا بعد از حدود یک ماه برگشتن خونه، شیرین تر از قبل !

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:09

* کاش فقط برای چند روز اوضاع آروم بمونه. هنوز درد قبلی سرجاشه که با یه درد جدید سورپرایز میشی.

* احساس می کنم وسط یه جنگل زندگی میکنم که با جادوی سیاه طلسم شده . آدماش هم تبدیل شدن به سیاه ترین و کثیفترین هیولاهایی که دنیا به خودش دیده.

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:09

چند وقتی است دو دلم برای نوشتن. بهتر است بگویم هنوز از بهت درنیامده ام. اما نوشتن برای من حکم مداوا دارد . مداوا که می گویم نه اینکه زخم را تمام و کمال ببندد و هیچ ردی هم روی پوست نماند .نه ! فقط کمی آرامتر می شوم. کمی بیشتر تاب میاورم. بیشتر تحمل می کنم این جنس درد را . وگرنه جنس درد از آن جنسی است که روی زخم رویه می بندد . ظاهرش بدشکل است و دل آشوبه می آورد . اما به کوچکترین ضربه ای رویه باز می شود ، زخم خونریزی می کند و تو می دانی تا آخرین لحظات درد را

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:09

مثل من که "آبی" شده ام . همیشه نباید مناسبتی باشد ، یا به خاطر دل عزیزی باشد که کاری کنی . گاهی هم باید خودت را دریابی . فقط خودت را . بعد هی دور از چشم بقیه بروی بایستی جلوی آینه و به جای اینکه غصه ات بشود ، کیف کنی . گاهی لازم است خودت را دریابی و آنچه ، بد یا خوب ، دلت خواسته را برای فردا نگذاری . از کجا که فردایی باشد و تو هم باشی و تازه آن وقت شرایطش هم فراهم شود! مثل من که باشی و فکر هم بکنی که فرصتت کوتاه است ، کم کم یاد می گیری جور دیگر زندگی کنی . فردا برایت بی معنی می شود و خیلی چیزهای دیگر هم . آن وقت است که به آینه نگاه می کنی و به تلالو رنگ آبی و سبز . و از درخشش چشمانت فردا کور می شود . محو می شود. و تو می مانی و لحظه ای که شکل هیچ کجای زندگیت نیست . + نوشته شده در یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۳ساعت 13:9 توسط مرجان | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 4:15

فکر درد از خود درد ، تحملش سخت تره!

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 4:15

صفحه بندی