مسواک میزنم ... فکر میکنم چقدر خوب که امروز هم نیامدی ... دعا می کنم به جان شرکت هواپیمایی که پروازت را کنسل کرده ... دهانم را از خمیردندان می شویم ... فکر می کنم چقدر خوب می شود هواپیمایی که تو را به آسمان می برد از آن بالابالاها به علت نقص فنی سقوط کند و تو دیگر هرگز نیایی ... شیر را محکم می بندم ... به طرز احمقانه ای فکر می کنم اگر اتفاق بیفتد لابد عذاب وجدان مرا می کشد ... به آینه نگاه می کنم ... مقنعه ام را مرتب می کنم ... شنیدن خبر سقوطت را تصور می کنم ... به پهنای صورتم می خندم ... لبخندم در آیینه منعکس می شود ... عمیق تر می شود ... کیفور می شوم ... باز فکر میکنم چقدر کم شده ام ... به حقارتت فکر میکنم ... !
برچسب:
نویسنده: میلاد اکبری