یعنی جز من کس دیگه ای هم گریه کرده ؟!
دیشب با این فکر که با شروع ماه محرم آخرین روزهای اکران شهر موشهاست ، خجالت را کنار گذاشتیم و بدون اینکه به رویمان بیاوریم که بچه ای همراهمان نیست ، دست هم را گرفتیم و رفتیم برای تجدید خاطره . روی صندلی نشستم و تا فیلم شروع شود با هیجان مشغول خوردن پاپ کورن شدم . انگار همان دختر 8 ساله ای بودم که با پدرم آمده ام تا فیلم راببینم . فیلم شروع شد و من بدون اینکه بدانم چرا از هیجان لرزیدم . موش ها شروع کردند به خواندن " ک مثل کپل ... صحرا شد پر زگل ... " و من موش ها را یکی یکی شناختم . کپل ، نارنجی ، ... . و انگار که بعد از سی سال دوستی را ببینی که گرد سفید پیری روی سرش نشسته باشد شروع کردم به گریه و اشک بود و اشک و یک دنیا دلتنگی . فیلم که تمام شد بچه ها را شمردم . فقط 5 تا بودند و کوچکتر از آنکه بدانند چه می بینند . خانم برومند خوب می دانستید چه بسازید و شک ندارم که برای ما ساخته بودیدش . ممنون.
+ نوشته شده در یکشنبه ۴ آبان ۱۳۹۳ساعت 14:23 توسط مرجان |
برچسب:
نویسنده: میلاد اکبری