این تابستان زیاد کش آمده . مدام در جنگ با گرما و دانه های درشت عرق گرفتارم . فضای اطرافم گرم و شرجی است . نم کولر آبی در قفسه سینه ام حجم عظیمی ساخته است که با هر نفس راه گلویم را می بندد . کاش زودتر بساطش را جمع کند و برود . پاییز بیاید . پاییز خنکِ دوست داشتنی با آن بوی خاص و مسحور کننده اش که مخلوطی است از برگ های زرد و رنگ نارنجی. کاش زودتر بیاید فصل عاشقی . بعد بشود کفش های راحتی ات را پا کنی و در خیابان هایش راه بروی و با هر نفس عاشقی کنی در هوای فصلی که هیچ فصلی مثلش نیست . کاش زودتر برود این فصل تب آلودِ داغ ، فصل مرگ، فصل کلافگی . می دانم که مرگ در یکی از روزهایش میاید و در میزند و میشود میهمان ناخوانده ام . کاش زودتر برود . تمام شود . با خودش مرگ را ببرد، بی حوصلگی را ، بغض را و کلافگی را. من اما میدانم که می رود . یکی از این روزها صبح که بیدار شوم اول بویش را حس می کنم و بعد می بینم که عشق جاری شده است در وجودم و می فهمم که پاییز دوست داشتنی آمده است و آن وقت محال است که مرگ را به خانه ام راه بدهم . پس چه خوب است که هوا گرم است و نمناک . این یعنی انتظار . این یعنی شمردن لحظه به لحظه اش برای رفتن. این یعنی نوید آمدن پاییز دیگری و دوباره هوای عاشقی . فعلا همین خوب است . همین که من هستم و تابستان است و گرم است و من کلافه و بی قرارم و در انتظار پاییزی دیگر . بله فعلا همین خوب است .
برچسب:
نویسنده: میلاد اکبری