خرید بک لینک

اثاثیه را تا جایی که توانستیم جمع کردیم و آن بالا ریختیم روی هم . بیشتر از دو اتاقی که با صاحب خانه قرار گذاشته بودیم جای گرفت . دیروز ساعت پنج بعد از ظهر پاهای تاول زده ام را نگاه می کردم و با خودم غر می زدم. فکرم مشغول این یک ماهی بود که خانه نداریم. تا خانه را تحویلمان بدهند آواره حساب می شویم. بین همین غر زدن ها بود که فکری سراغم آمد . شاید این یک جور فرجه باشد ،یک ماه ، سی روز ، هفتصد و بیست ساعت و به عبارتی چهل و سه هزار و دویصد دقیقه فرصت دیگر . صبح ها می توانم صدای نگران پدرم را بشنوم که هنوز دلش شور می زند مبادا خواب بمانم . شب ها می توانم گونه مامان را ببوسم و شب بخیر بگویم . بویشان را استشمام کنم و ... . لباس هایم را بقچه کردم و گذاشتم روی تخت اتاق سابقم . انقدرها هم سخت نبود . دلتان نخواهد هیچ چیز طعم نان سنگک و پنیر صبحانه خانه پدری را ندارد . سایه چوبی که بالا سرم گرفته اند باعث شده خیلی چیزها را به شکل فرصت ببینم . این هم یک شکل دیگر زندگی است . با همه رنجش ، لذت خودش را دارد .

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 17:36

صفحه بندی