خرید بک لینک

دلم می خواهد یک تکه زمین داشته باشم با یک خانه وسطش . یک خانه کوچک که دیوارهایش را خودم با سیمان سفید کرده باشم . همه جای خانه سفید باشد ، انقدر که با هجوم نورِ روز به داخل خانه سفیدی اش چشمت را بزند . با پرده های سفید رنگی که باد لابلایش بتابد و رهایش کند در فضا . و تراس کوچکی که جای دو صندلی و یک میز کوچک را داشته باشد . که بشود عصرها بنشینی و در سکوتی که فقط صدای جیرجیرک ها میشکندش میل های بافتنی را دست بگیری و ببافی و ببافی و هر از گاهی از قوری که زیرش شمع روشن کرده ای تا گرم بماند چای بریزی و بنوشی. دلم می خواهد قبل از طلوع آفتاب پیراهن سفیدی بپوشم و کلاه حصیری بزرگ سفیدم را بردارم و بروم میان بوته های لوبیا و نخود فرنگی . ساقه ساقه نوازششان کنم . سیرابشان کنم .دانه دانه گوجه فرنگی ها را وارسی کنم ، توت فرنگی ها را سرکشی کنم ، چند دانه بچینم و از مزه شان کیف کنم .بعد بروم سراغ کدوها و بادمجان ها و درختان مو . آن وقت مست از بوی ریحان و ترخان ها سبدم را پر کنم از سبزی برای وقت ناهار . و بعد بیایم و در فضای درخشان آشپزخانه سفید رنگم با جادوی سبزیجات تازه ام معجونی بار بگذارم و هر از گاهی از ملاقه چوبی ام غذا را بچشم مبادا بی نمک مانده باشد . و بعد از ناهار تا زمان صرف چای عصرانه فرصتی هست برای تعمیرات خانه یا خواندن کتاب یا هر کار دیگری که وقت انجامش نتوانی فکر کنی به گذشته ، به آینده ، به آدمهایی که آمدند و رفتند ، به آنهایی که روزی جزء قصه زندگیت بودند . کاش غم نان نبود . کاش غصه فردا نبود . سالهاست که میدانم چه می خواهم . شاید فرصت نباشد . شاید آینده ای نباشد . شاید هیچ وقت بازنشسته نشوم . من که میدانم چه می خواهم . کاش بشود هر تعداد روز که باقیمانده است را غرق در سپیدی و نور خوشبختی را در آغوش بگیرم و زندگی کنم.

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 17:36

صفحه بندی