خرید بک لینک

حالت تهوع دست از سرم بر نمی دارد. ضعف شدید انگار فلجم کرده . حال سرم هیچ خوب نیست،مثل همان روزِسکته ، مرتب رگهای ریز درشتش ضربان پیدا می کنند . ساعات زیادی از روز درد امانم را می برد . دست روی پوستم که می کشم غده ها را حس می کنم . دردناک و متورم .نمی دانم جراحی فایده ای دارد یا نه . هیچ تمرکز ندارم . یک دنیا فکر و خیال دست از سرم برنمیدارد . چشمانم را که می بندم جنازه ام را روی دست می بینم که می برند. چشمانم را که می بندم هزار جور تصویر ترسناک رژه می روند. ترسیده ام .از بوی تعفنم که هیچ شستشو و لوسیونی تخفیفش نمیدهد، از کرم ها که می لولند ، از استخوان های پوسیده . چشمهایم را که باز می کنم هم فرق چندانی نمیکند . صاحبخانه خانه اش را خواسته . تماس گرفته و دهم خانه اش را خواسته . با همسرم حرفش شده و تهدید کرده به اینکه چنین و چنان می کند. با صاحبخانه صحبت کردم ، رفع و رجوعش کردم ، زمان خواستم . قرار است خبر بدهد . و من بین بقچه ها و کارتن ها راه می روم و تلوتلو می خورم و هیچ توان جمع و جور کردن و اثاث کشی در خودم نمی بینم . وضعیت کار هم هیچ خوب نیست . این مردک دیلاقِ بی خاصیتِ متوهم روزگار را باز هم سخت تر کرده است . احساس ناتوانی می کنم . با کوچکترین فعالیتی رنگم زرد می شود و به نفس زدن می افتم . دلم می خواهد بمیرم و باز چشمانم را که میبندم کرمها می لولند.

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 17:36

صفحه بندی